فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

608

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

سيكاسيّه است . العُرْيَانَة - [ عري ] : مرادف ( العَارِيَة ) است . العُرْيَة - [ عري ] : برهنگى . العِرْيَة - [ عري ] : مُرادف ( العُرْيَة ) است . العَرِيَّة - ج عَرَايا [ عري ] : باد سرد . العَرِير - [ عرّ ] : مرد ناشناس يا سخن ناشناخته . العَرِيج - « أَمرٌ عَرِيجٌ » : كارى سُست و بىاساس . العَرِيس - ج عِرْسان : داماد در شب زفاف و عروسى . العَرِيش - ج عُرُش : داربست درخت انگور ، جاى سايه دار خانه كه در آن استراحت كنند ، آغل چهار پايان كه براى محافظت آنها از سرما ساخته شود ، - ج عُرْشان در زبان متداول به معناى درخت انگور است . العَرِيشَة - ج عَرَائِش : محملى است مانند هودج ، واحد العَرِيش به معناى درخت انگور است كه در زبان متداول رايج است . العَرِيض - ج عِرَاض : پهن ؛ « دُعَاءٌ عريضٌ » : دعاى بسيار . العِرِّيض - فتنه جو ، آنكه به دنبال شر باشد . العَرِيضَة - ج عَرَائِض : مؤنّث ( العَرِيض ) است ، درخواست كتبى به مقامات دولتى ، دادخواست . العَرِيف - ج عُرَفَاء : دانا ، آنكه ياران خود را معرفى كند ، كسى كه امور مردم را به عُهده گيرد ، سرباز يكم كه فرماندهء ده سرباز است ؛ « أَمْر عَريف » : كارى شناخته شده ؛ « عَريفُ المَكاتِب » : آنكه مراقبت فرزندان مردم را به عهده گيرد . العَرِيق - آنكه داراى اصالت در خوبى يا بدى باشد ؛ « غُلامٌ عريقُ » : جوان لاغر اندام و سبكبال . العَرِيكَة - ج عَرَائِك : نَفْس ؛ « فُلانٌ لَيِّنُ الْعَرِيكَةِ » : فلانى خوش خلق است ؛ « هُوَ شَديدُ الْعَرِيكَة » : او مردى بدخو و سخت است ، كوهان شتر . العَرين - ج عُرُن : حياط خانه ، مجموعه اى از درخت و يا خار ، بيشه و لانهء شير و كفتار و گرگ و مار . العَرِينَة - ج عَرَائِن : لانهء شير و كفتار و گرگ و مار . عَزَّ - - عِزّاً و عِزَّةً و عَزَازَةً [ عزّ ] : عزيز و گرامى شد ، نيرومند شد ، ناتوان شد ، - الشّيءُ : آن چيز كم و ناياب شد ، آنكار سخت و انجام آن مشكل شد ؛ « عَزَّ عليَّ انْ تَفْعَل كذا » : بر من سخت و ناگوار است كه اين كار را انجام دهى ، - الْمَاءُ : آب جارى شد ، - عَزّاه : او را نيرومند ساخت ، - عِزّاً عَلَيْه : كريم و بخشنده شد ، - - عزّاً ه : او را نيرومند كرد ، بر او چيره شد . العِزّ - [ عزّ ] : مص ، بزرگى و عزّت ، باران تند . عَزَا - - عَزْواً [ عزو ] لفلانٍ و إلى فلانٍ : خود را به ديگرى چه راست و چه دروغ نسبت داد ، - الشيءَ او فُلاناً الى فلانٍ : آن چيز يا فلان را منسوب به ديگرى نمود ، - عَزاءً الرَّجُلُ : صبر و شكيبائى كرد . عَزَى - عَزْياً [ عزي ] الشيءَ أو فلاناً إلى فلانٍ : او را به ديگرى منسوب نمود . عَزَّى - تَعْزِيَةً [ عزي ] الرجُلَ : به او تسليت گفت ، به علت فوت عزيزى اظهار تأسّف و غم نمود . العُزَّى - [ عزّ ] : مؤنّث ( الأَعَزّ ) است ، بانوى عزيز و گرامى ، نام بُتى است كه ويژهء قريش در زمان جاهليت بود . العَزَاء - [ عزو ] : اسم است از ( عَزَا الى فُلَان ) . العَزَاء - [ عزي ] : صبر بر مصيبت و اندوه . العَزَّاف - اسم مبالغه از ( العَارِف ) است : نوازنده ى ساز ، ( سَحَابٌ عَزّافٌ ) : ابرى كه با خود رعد داشته باشد . العِزَال - ناتوانى . العُزَّال - افراد گوشه گير ، مرادف ( المُعْتَزِلَة ) است به معناى پيروان مذهب اعتزال . عَزَبَ - - عُزْبَةً و عُزُوبَةً : مرد تنها كه ازدواج نكرده باشد ، - - عُزُوباً : دور شد و از نظر پنهان گرديد . العَزَب - ج عُزَّاب و أَعْزَاب : تنها ، مجرد ( بدون اهل و عيال ) اعم از مرد يا زن . العَزْباء - مؤنث ( الأَعْزَب ) است . العَزَبَة - زنى كه شوهر ندارد . العِزَّة - [ عزّ ] : مص ، بزرگى و عزّت ، والائى و حمايت نفس ؛ « عِزَّةُ النَّفس » : عزت نفس . عَزَرَ - عَزْراً ه : او را نكوهش كرد ، - ه عَنْ كَذا : او را از كارى بازداشت . عَزَّرَ - تَعْزِيراً [ عزر ] ه : او را نكوهش كرد ، تنبيه نمود ، به سختى زد . عِزْرائِيل - نام فرشته مرگ است - اين كلمه عبرى است . عَزَّزَ - تَعْزِيزاً [ عزّ ] ه : او را بزرگداشت و گرامى نمود ، او را يارى كرد . عَزَّفَ - - عَزْفاً و عَزِيفاً : صدا درآورد ، آواز خواند ، - عَزْفاً و عُزُفاً تْ نَفْسُه عَنِ الشَّيْء : از چيزى خسته شد ، - نَفْسَه عَنْ كَذَا : خود را از آن كار بازداشت . عَزَّفَ - تَعْزِيفاً [ عزف ] : صدا درآورد ، آواز داد . العَزْف - مص ، صداى دايره زنگى ، « عَزْفُ الرياح » : صداى وزش بادها . عَزَلَ - - عَزْلًا ه عن كذا : او را از چيزى دور كرد ، - فُلاناً عَنْ مَنصَبِه : او را از شغلى كه داشت بر كنار كرد ، معزول كرد ، - ه عَنْ عَمَلِه : او را از كار خود بر كنار كرد . عَزَّلَ - تَعْزِيلًا [ عزل ] ه : او را به يكسو افكند . العُزْل - ناتوانى و ضعف . العُزُل - ج أَعْزَال : آنكه سلاح ندارد . العَزَل - اسم است از ( الأَعْزَل ) براى كسى كه اسلحه در دست ندارد . العَزْلَاء - ج عَزَالٍ و عَزَالَى : مؤنث ( الأَعزَل ) است ، دهانهء مشك آب ، نشيمنگاه . العُزْلَة - اعتزال ، كناره گيرى . عَزَمَ - - عَزْماً و عُزْماً و مَعْزَماً و مَعْزِماً و عَزِيماً و عَزَمَةً و عَزِيمَةً و عُزمَاناً الرجُلُ : آن مرد در آن كار كوشش كرد ، - الأَمرُ : تصميم گرفته شد ، - الأَمرَ و عليه : بر آن كار تصميم گرفت